نظر علي الطالقاني
353
كاشف الأسرار ( فارسى )
ملزوميّت اوست بلكه اين حيثيّت ذاتى اوست ، پس قيد محبوبيّت او از هر جهت هم نمىخواهد . پس گوئيم محبّت شيء ، محبّت لوازم اوست و كردار و افعال او و محبّت آنچه محبوب اوست و بغض آنچه مبغوض اوست و الّا او از هر جهت محبوب تو نبوده ، پس محبوب مطلق و به طور اطلاق نبوده . پس محبّ خدا لازم دارد محبّت اولياء او را و محبّت اولياء لازم دارد محبّت اخلاق و افعال ايشان را كه همهء صفات حسنه و افعال حسنه است ؛ و محبوب در همه فى الحقيقه يكى است و يك جهت است كه حسن باشد ، پس تفكيك و تبعيض ممكن نيست . پس معنى وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلًا أُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ حَقًّا 35 ظاهر شد . چه انكار رسولى و پيغمبرى از آن جهت كه رسول است كفر به همه است ، چه مناط يكى است و عداوت به شعله از آن جهت كه نورانى است البته عداوت به شمس است . آن كه گويد اين روشنى را خواهم و آن روشنى را نخواهم دروغ گفته ، روشنى نخواسته ، و امر محال مرتكب شده كه جمع بين نفى و اثبات كرده ؛ چه مرجع سخنش اين است كه روشنى را خواهم و هم نخواهم . و ايضا جهت بندگى و تسليم قيد بر نمىدارد . در يك فرمايش مولى اعتراض به مولى كردن از آن جهت كه مولى است اين عين همسرى و خروج از بندگى و خود خواهى است ؛ أَ رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ ؟ 36 و بالجمله انكار يك روشنى يا يك حكم ، شاهد صريح است كه ساير روشنيها و حكمها را من حيث روشنى و حكم نخواسته بود ، بلكه افرادى بودند كه موافق طبع و هوس او اتفاق افتاده بودند لهذا تسليم كرده بود . و از اين معلوم شد كه عمل با رياء مقبول نيست كه خود خواهى است ، بلكه توان گفت معصيت است چه شريك قرار دادن است از براى خدا . فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ، 37 وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ 38 و هكذا من الآيات . پس انكار حكمى از احكام كه معلوم منكر باشد البته منشأ ارتداد است و اگر نداند كه شرع اين است يا يقين كند كه معنى اين حكم رسيده آن است كه او مىگويد و ظاهرش مراد نيست و از روى هوا و هوس نباشد اگر چه امر ضرورى باشد قطعا حكم به كفر و ارتداد او نشايد اگر چه حكم به قتل او در ظاهر شرع بشود و لكن تميز هوا و هوس از غير بسيار مشكل است كما لا يخفى . پس اگر كسى على ( ع ) را مثلا دوست بدارد به